تبليغاتX

خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن - از تو می نویسم.... هر جا که باشم
خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن

از تو می نویسم.... هر جا که باشم

از تو مینویسم

که از تو نوشتن در زندگی برایم کافیست

نگو دگر خسته شده ای! که خوب میدانم ٬همین کافیست

درست است قلب تو را نمیشود با این حرفها به دست آورد

ولی بگو بنویس که این آرزو برای دلم٬ کافیست

شاید نشنوی شعر سراسر التماس من را ...شاید!!!

همین که میدانم شاید روزی میبینی کوچکی من را ٬همین کافیست

گویند برای عشق خود باید از او سراسر شوی

ببین که قطره قطره خونم از تو جاریست

به جان خودم همین کافیست

ببین که تصویر قاب شده ات در پنجره دلم چه ماندگار است

همین که به یاد بیاوری آفتاب میخواهد ٬همین کافیست

نه!نمیخواهم تو مال من شوی میدانم این خود خواهیست

به جرعه ای که از دستانت مینوشم٬ قانع ام ٬همین کافیست

ولی نه!نمیخواهم اسیر رویاهای من شوی

همین مختصر که در تو اوج میگیرم٬ همین کافیست

 

عزیز همیشگی دل دریا خدا به همراهت   همین که بدانم قلبت از من راضیست همین کافیست

 

مي دانم که
همه ي حر فهايم تکراريست
مثل کوبيدن بر دري بسته
بي اميد باز شدن

اما چه کنم؟
دوباره رنگ نگاهم پريده است
دو باره صدايم نفس نفس مي زند


کسي از کوچه دلم نمي گذرد
کسي جوانيم را با خود مي برد
چيزي در قلبم فرو مي ريزد
چيزي در من تمام مي شود

مثل کودکي هايم که مرده اند
و من دوباره
تنها مسافر اين جاده بي عبور خواهم شد
بي حضور خورشيد
بي نور ماه
و در تمام راه
باد در گوشم
آواز خواهد خواند
و من با خود
گل هاي يادگاري
خواهم برد
و آرزو مي کنم
که رد پايم
به اين زودي پاک نشود
و سر انجام
خواهم رسيد
به آن دو راهي هميشگي
زندگي کردن
يا زندگي را تحمل کردن؟؟؟

روزی که میخواستی از شهرمون بری

پیش هزاران چشم من گریه میکردم

میگفتم با حسرت دیگه بر نمیگردی

گفتی که عمر این سفر کوتاهه کوتاهه

گفتم که یاد من همیشه با تو همراهه

گفتی که مبادا جای من را دیگری گیرد

گفتم منتظر نشستن اخرین راهه...

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير

ای کاش در چشمانت تردید را دیده بودم

یا از همان اول از عشق تو ترسیده بودم

از ان روز سرد پاییزی که چشمم به تو افتاد

گفتم ای کاش هرگز ان جا نیامده بودم

هرگز پشیمان نشدم از انتخاب تو هرگز

شاید رفتی تا بدانم بیهوده رنجیده بودم

اگر گاهي ندانسته به احساس تو خنديدم و يا از روي خودخواهي فقط خود 

 

را قشنگ ديدم اگر از دست من در خلوت خود گريه مي كردي اگر بد كردم

 

و هرگز به روي خود نياوردم اگر تو مهربان بودي و من نامهربان بودم براي

 

ديگران بهار و براي تو خزان بودم اگر تو با تحمل گله از خودخواهي ام كردي

 

 اگر زجري كشيدي تو گاهي از زبان من اگر رنجيده خاطر گشتي

 

 از لحن بيان من گناهم را ببخش

دلم تنگ است ...

دلم چون برگهای پاییزی پر از درد است ...

صدای خش خش برگها به همراه تپیدن های قلبم می شود آغاز ....

و من تنهاتر از تنها به مرگ برگهای سبز می گریم ...

.... ولی تک برگ زردی هم برای مرگ من کافیست ....



نویسنده مینا تاریخ جمعه چهارم اسفند 1385 زمان 1:51 بعد از ظهر

|+|

http://latifelatif.blogfa.com