تبليغاتX

خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن - ما از عبورتلخ لحظه قصه ساختیم
خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن

ما از عبورتلخ لحظه قصه ساختیم

 

بار الها.... 

بارالها  :    روزهاست در پی این هستم که به خود جرئت دهم و تورا مخاطب خویش قراردهم...افسوس که نمی توانم

 

اما می دانم که تو از بیین لبهای خاموش هم می شنوی.. ای خالق عشق  !!    دستی بر آینه سردو یخ زده قلبم بگشا و

بگذار من از پس غبارهای تیره ی تنهایی ... رنگ دوستـــــــی را ببینم

 

پرستوی سرگردان دل مرا به آشیانه قلبم باز گردان بنای قلبم را با عشق بساز و درونم را با هیزم های دوست داشتن

 

بسوزان و شعله ور کن چنان که قلب های یخ زده را گرم کند و با

 

آنان که در غروب دلتنگی  فرو رفته اند به کهکشان زندگی بــــه 

پرواز درآیم ............. خدای خوبم دوستت دارم.... 

 

می خواهم باور کنم که دنیا گاهی به کام ما نیز می گردد..

می خواهم باور کنم که این زمان گاهی می ایستد تا خستگی گرده هایم را بر زمین افکنم

می خواهم باور کنم که با  تو کشتی خوشبختی در ساحل امکان خواهد نشست

می خواهم باور کنم سکوتم را بی سبب و بیهوده نشکسته ام

گمانم هست که تو را در اغوش خواهم فشرد و ارامش را با همه وجود مهمان دل خسته ام خواهم کرد

گمانم هست که یاورم خواهی بود..یاریم خواهی کرد و کوله بار کهنه ام را بر دست خواهی گرفت

می خواهم باور کنم که هستی ..و من تنها نیستم

می خواهم بدانی که هستم اگر باشی ..خواهم بود اگر بمانی و خواهم رفت اگر تنهایم گذاری و گذشته ام مرا به سوی

خویش فرا خواهد خواند..

می خواهم باور کنم که رنگین کمان زندگی هفت رنگ دارد..سبز ..زرد..قرمز..

و تو هفت رنگ ان را یکجا برایم به ارمغان می اوری

می خواهم باور کنم که من نیز هستم

 

یابان در تنهایی خود غرق است
                      و نگاه منتظرش بر رهگذریست
                      که نادانی به او جرأت داده است
                       تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
                      خانه در تنهایی خود غرق است
                     و حضور ره نوردی را می نگرد 
                           که گامهایش لحظه ای 
                    سکوت سنگین خانه را شکسته است
                   آسمان در تنهایی خود غرق است
                  و گذار پرنده ای را می خواهد 
                  که بال افشان آغوش فروبسته او را بگشاید
               و من در تنهایی خودم غرقم و به روزی می اندیشم 
                                    که دیگر نباشم


  

بگذار بمیرم

تا در سرزمینی دیگر ...به دیدارت شتابم . مرا که اسیر این جهان  مه آلود گشته ام

بگذار بسوزم و بسازم

با تیری که سینه ام را دو نیمه کرده و شهر ویرانی که با ذوق بنا نهاده شد ه

بگذار بگریم

بر سر گور لحظه هایی که همه در بی تو بودن گذشت

بگذار ببندم

چشمانی را که هرگز به نگاهت ره نیافت

بگذار بگذرم

ازهر چه خوشی ست . سهم من از این دیار ...تنهایی و اشک و حسرت است

بگذار بریزم

به پایت عاشقانه هایم را

که تنها توعشق من هستی

قسم به نگاهت  ! قسم به لحظه های باتو بودن ! قسم به آوارگی دل پریشانم !



نویسنده مینا تاریخ چهارشنبه هشتم فروردین 1386 زمان 2:44 بعد از ظهر

|+|

http://latifelatif.blogfa.com