خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن |
|
سلام بهونه
به نام آنکسی که اگر حکم کند همه محکومیم تقدیم به کسی که آفتاب مهرش هرگز در دلم غروب نخواهد کرد سلام... این بار نیومدم که شعر بذارم ، اومدم که حرف بزنم مثل همه ی آدم های دور و اطرافم حرف بزنم... من یاد گرفتم که " شاعر باید چیزی باشد درون شعر هایش " من تو طول دوره ی کوتاه وبلاگ نویسی خیلی چیزها یاد گرفتم ... حتی میتونم بگم تجربه ... گاهی تشویق ، گاهی انتقاد ، گاهی محکوم شدم به غیر اون چیزی که هستم و... تو این وسط به خیلی هاعادت کردم و اونقدر که حتی از آدم هایی که هر روز میبینم و هر روز ... بیشتر دوسشون دارم . بعضی روزا تصمیم می گیرم از این دنیای مجازی خودمو بکشم کنار و بیرون بزنم و برم سراغ همون انجمنی که سرنوشت منو رقم زد و شاید از همون جا عقب تر.... عقب تر... عقب تر........ و اونقدر دور که به عصر دقیانوس برسم و دوباره دلم تنگ بشه برای شما...مدت هاست که یه چیزی ته دلم سنگینی میکنه مثل یه مصرع... مثل یه بیت.. مثل یه حس ... مثل یه نیاز...که باز هم مثل همیشه بگم......... که فردا ناگهان پروانه گرديد
تو نمی فهمی اندوه مرا! چه بگویم به تو ای رفته ز دست؟ شدم از مستی چشمان تو مست! شده ام سنگ پرست! مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست! تو نمی فهمی اندوه مرا!
همه مي گويند كه اسير سراب چشمانت شده ام ... همه مي گويند اسير تارهاي بافته احسا ست شده ام... همه مي گويند و باز هم مي گويند كه قلبم را در سراب گم كرده ام و روزي مرا در بازار عشاقت به قيمت يك لبخند مرا خواهي فروخت ولي من تنها به چشمانت سياهت نگاه مي كنم تا پاسخ سوالهايم در نگاهت بيابم
خسته ام ...! خسته نبودنت ... ! خسته از روزهایی که بی تو شب میشود و شبهایی که باز هم بی تو میگذرد تا که طلوعی و غروبی دیگر بیایند و باز هم گذر زمانها که بی تو میگذرد ...! میگذرد ...! میگذرد و باز هم میگذرد ...! بین من و عشق تو فاصله ای نیست گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست رفتی تو ...خدا پشت و پناهت ، به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
فریادم را خاموش می خواهند و احساسم را مرده .............. احساسم به مانند زلال آب جویباری گردیده که کودکی برای بازی ُنه برای کنجکاوی مشتی خاک به درونش می ریزد احساسم را این چنین می بینند و این چنین می خواهند و من مانده ام که چه باید کردُچه؟؟چه؟؟. ........
نویسنده مینا تاریخ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 زمان 2:11 قبل از ظهر |+|
|