خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن |
|
شاید این آخرین نوشته باشد.....چون او دیگر همه چیز می داند
شاید این آخرین نوشته باشد ......چون او دیگر همه صفحات قلبم را ورق زد....و این صفحه آخر است
وقتی هق هق عشق ضجه احتیاجه ...سر جنون سلامت که بهترین علاجه الان سرشارم از شنیدن صدایت،لبریزم از تو ...انگار نشسته بودی روبرویم و عطر تن ات جاری شده بود در فضا،هنوز اخم و نازهایت را داشتی و هیجان در کلامت بود با آنکه کمی خسته نشان می دادی،اما هنوز هم عزیز من بودی،همان عزیزی که در پاییز صدایش کردم،از میان آن همه صدا شانس با من بود،شاید تو هم با آن شیطنت ذاتی ات خودت را انداختی توی تور آنکه تو را تنها برای خودت دوست داشت!! دوستت دارم و این را به هزار زبان فریاد می زنم اما افسوس که عشق را زبان سخن نیست،اما تو اشک هایم را دیده ای و می دانی اشک آن روز لبخند عشق ام بود ... ما مال همیم،این باتجربه ها که قرار بود چراغ راهمان بشوند دود چراغ شان بدجور دارد توی چشممان می رود!!آنها ممکن است همه چیز را از من و تو بگیرند اما عشق مان را که نمی توانند از دلمان به در کنند،اصلا با همین کارهایشان دارند عاشق ترمان می کنند به هم ! عزیز تر از جانم! دلم هر لحظه هوایت را می کند و لحظه های با تو بودن از پیش چشمانم می آیند و می روند و من می مانم و لذتی عمیق از داشتن ات...به خودم مغرورم که تو مال منی ...عزیزم...تا نفس دارم با تو می مانم،همه خسته می شوند اما من و تو نه... ما باهم نرسیده ایم،در هم آمیخته ایم و زیسته ایم،این را تنها من می دانم و تو .... ما هنوز هزار راه نرفته درپیش داریم، هزار سفر نرفته،هزار باده ننوشیده... من دوستت ندارم،من برایت می میرم...صدایت اعجاز نی داوود را برای من دارد و دم مسیحاست نفس هایت... چشمهایت را هزارباره می بوسم. دیدی آخر یار من ننشست و رفت لحظه ای آمد دلم بشکست و رفت . عاقبت تنهای تنها شد دلم .بی وفا در پای دل ننشست و رفت . تا که گفتم عاشق روی تو ام چون نسیمی به هوا پیوست و رفت. از پی کشتن بیامد پیش ما جان ما را بر دو زلفش بست و رفت. گفتم ای شیرین تر از جام عسل تا شنید این جمله را شد مست و رفت . گفتمش ای نازنین از پی چه میروی؟ با نگاهی جان ما را گذاشت و رفت. گفتم آخر عاشقم گفت دگر درد عاشق زخم شمشیر است و رفت. گفتمش از بهر زخم چاره ای. گفت زخمت ناله درمانست و رفت. نمیدانم قسم هایت را باور کنم یا قهر هایت را.... نمیدانم آن لحظه ها را باور کنم که به چشمانم خیره میشوی و از عشق میگویی؟ نمیدانم به پای غیرتت بگذارم یا حسادتت ؟ گاهی به خوبی هایت شک میکنم.... گفتم گاهی.....چون در تمام عمر عاشقی مان شاید فقط ثانیه ای کوتاه به این فکر کردم...... نمیدانم این آبی وسیع و بلند را باور کنم....یا آن تکه ابر را..... شاید دیگر نگذاری بنویسم..... گرچه این روزها به حد کافی خسته هستم..... از این سیاهی هاست که خسته ام..... دیروز باز به یادت و خاطراتی که با هم داشتیم در اتاقم نشستم و در میان صفحات خاطراتمان تو را جستجو کردم همیشه برای نوشتن راهی٬ جز از تو نوشتن نیست چون می دانم مرا رها نخواهی کرد و با من خواهی ماند
هنوز هم به یاد دارم که با هم پیمان بستیم که تا آخر با هم باشیم اما این آخر کجاست
تنها خدا می داند و تنها خدا می داند که چقدر دوستت دارم و چگونه به خاطر داشتنت می پرستمش شاید هیچگاه نفهمی که دفترم از نامت ستاره باران است یا همیشه
به خاطروجودت احساس خوشبختی می کنم اما کاش پایانی درکارنباشد وتوهمیشه با من باشی
بنام خدائی که تو را برای من آفرید
نویسنده مینا تاریخ یکشنبه ششم خرداد 1386 زمان 2:17 قبل از ظهر |+|
|