تبليغاتX

خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن - بازگشتی دوباره.....من زنده ام یا مرده ام؟!!!
خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن

بازگشتی دوباره.....من زنده ام یا مرده ام؟!!!

 ای بابا اینکه چیزی نیست .تازه اگه بخوای برای این چیزای ساده غصه بخوری دنیای کوچیکی خواهی داشت !ای بابا تو که بازم  بغض کردی..... اینا حرفای تکراری این روزای منه.....خب شاید راست بگن اما من نمی تونم بهش فکر نکنم.... یا بهتر بگم نمیشه فراموش کرد..توی این دوره زمونه ایی که خیلی ساده عشقا رنگ می بازند...... این دیگه از عجایبه که به هفتای قبلی باید اضافه بشوند و عجایب هفتگانه بشوند هشت تا.....

 به یاد دوستانم افتادم که هر وقت منو تو لاک خودم می دیدن  با شیطنت هاشون منو از لاک خودم در میاوردن.... الان جای اونا رو هم خالی میبینم.. خیلی سخته..... اصلا جای همه خالیه...

و همینطور خودم که دیگه داشتم غرق میشدم.....نمی دونم داستان از کجا شروع شد؟ !اما میدونم که تمامیت منو فرا گرفته.....حتی وقتی نیستی ........نمی دونم چرا نتونستم فراموش کنم .....میدونم این نوشته های من مخاطب خاص خودشو دیگه نداره اما مثل جنون زده ها هنوزم برای تو که رفتی و رفتی و رفتی ...............مینویسم بین این همه آدم دلم به هوای تو پر زد ......بر بامی نشستم که صاحب آن مرا در بهت تنهایی رها کرد.....خب من گله ایی ندارم مثل همیشه........اونایی که منو میشناسند میدونند چقدر صبورم.....دستام یخ کرده اند نمی دونم چرا وقتی مینویسم دیگه مثل گذشته ها گرم نمیشم......قلم هم گاهی بی وفایی میکنه....امروز دیگه بغضم داشت خفه ام میکرد ....گفتم با خودم بنویسم شاید حالم بهتر بشه.....که ظاهرا نشد !حلقه اشک بهترین دوست من شده .....اینقدر دل نازک شده ام که با تلنگری کوچک بارانی میشوم........راستی دیشب بارون اومد........چه بارونی.........تا همه خواب بودند یواشکی رفتم  زیر بارون .......معرکه بود.......هوا هم همنوایی میکرد با بارون ........آسمون یه عالمه بارید ......من عاشق آسمونم......نفس عمیق میکشیدم و هوای بارونی رو می بلعیدم............خلاصه که حال و هوای خوبی بود.......میگن موقع بارون دعا مستجاب میشه........یه عالمه برات دعا کردم.......راستش یادم رفت برای خودم دعا کنم !وقتی اومدم توی اتاقم دیگه هیچ حس دلتنگی نداشتم.....چه دنیای کوچیکیه این دنیا همش به اندازه یه مشت که گذاشتنش توی سینه ات.......راستی میدونی چقدر دوستم داری؟اون مقداری که از قطره های بارون که توی دستت جای میگیرن.......میدونی چقدر دوستت دارم؟ اون قطره هایی که از دستات رد میشن !خب .......حالا من دیگه آروم شدم !بازم اعجاز قلم کار خودشو کرد !خداحافظ .......خداحافظ همین حالا ...........همین حالا که من تنهام.........خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام..........خداحافظ کمی غمگین.....بیاد اون همه تردید......بیاد آسمونی که منو از چشم تو می دید.....اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده ست.....نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده ست.......خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا ها........بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.......خداحافظ همین حالا .........خداحافظ.....همین حالا که من تنهام....

یک شب مهتاب ماه میاد تو خواب....یعنی میاد تو خواب؟؟؟و اومد.....ماه اومد به خوابم اما ....

سرم رو پایین انداختم تا حلقه اشک تو چشمامو نبینه.....سکوت کردم که صدای هق هق پنهانم آشکار نشه......اما ماه اونقدر پایین اومد که به زمین رسید.....

همون جایی که بهش خیره شده بودم ....ماه توی چشمام نشست و من گریستم...

سرم رو بالا گرفتم و صدای گرفته ام از ته چاه دلم با بغض فریاد کشید :

چرا حالا؟.....چرا حالا که شکسته ام؟

حالا که آسمونو فراموش کرده ام؟......به زمین داشتم عادت میکردم......اصلا به من چه که پرستو کی فصل پرواز رو آغاز میکنه؟به من چه که آسمون کی هجای بارون رو در گوش ابر زمزمه میکنه......اصلا آبی چه رنگیه؟......پرواز یعنی چی؟

خدایا دارم دق میکنم !!!!

دارم از صبوری خفه میشم......نمی تونم داد بزنم !سرمو بالا میگیرم که اشکامو زمین نبینه....نمی خوام به مرگ رنگها برسم.....

نمی دونم شاید این همه حس برای من زیادیه.....

چرا پدر برام گل سفید میخره و کنارش مینویسه : فراموش کن رنگ غم را....

به بهانه ء گل این چه پیام سوزنده و گیرا ییست؟  و من همین جا بی تحرک آغاز نشسته ام...نمرده ام .....اما زنده هم نیستم....در برزخ بودن و نبودن......در حسرت تماشا.....در حضور یک حس طغیان !

میدانم که این حس برایم مانا و پایداره.....و میدانم که هیچکس تنهاییم را حس نکرد ....و میدانم که پر پروازم شکسته......ولی من هنوز نمرده ام !مرگ ظاهر را نمیگویم.....که آنرامرگ نمیدانم.....مرگ درون را مرگ واقعی میدانم.....

من زنده ام.....

وای بر این برکه که جز فراموشی علاجی ندارد.....وای بر این ساحل که تن به بی مرگ ترین موج سرد تنهایی سپرده است...اما بیاد دارم که جنس وجودم نه از شنهای ناپایدار ....که از صخره است !پس بر من ببارید ای همه سردها و سختها....بر تن تبدار و مریضم که تاب ایستادن ندارد .....اما من هنوز زنده ام......زنده ام !هر چند که مثل قدیما نفس که میکشم آه میشود.... 

 

يک سبد پايان برای دلم ....و يک شاخه عشق برای تمام آنهمه تنهايی هايم....هرچی دوست دارم راهيِ عدم ميشه....دلبستگی هايم به پايان نزديکه....يه حس غريب باز منو اينجا کشيده...بنويس از سر خط....

يکی داشت و يکی نداشت ! اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت

من بودم !يکی خواست و يکی نخواست! اونی که خواست تو بودی و اونی که جدايی  رو نخواست من بودم !  

يکی بود پس کی نبود ؟

يکی بود و يکی نبود ! اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم ! يکی آورد و يکی نياورد ! اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هيچکسی  ايمان نياورد من بودم !

يکی بردو  يکی نبرد ! اونی که برد تو بودی و اونی که به تو باخت من بودم ! يکی گفت و يکی نگفت اونی که گفت تو بودی اونی که دردشو نگفت من بودم ! يکی موند و يکی نموند ! اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست که بمونه من بودم !

يکی رفت و يکی نرفت ! اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو توی قلب هيچکس نرفت من بودم !  و ديگر هيچ !  امروز يک دهه از روز پايانم ميگذرد... و من هنوز گيج لحظه ء باختنم .....نشسته ام... هنوز نتوانستم برخيزم...... نتوانستم.... و بازهم هيچ....

ننويس ديگر از سر خط ! در ورای ذهنم يک گودال عميق حفر شده.... ومن زنده به گور ترين عاشق دنيام..... آمدی برای دلم فاتحه يادت نرود ! اينجا آرامگاه عشق منست....

آرامگاه ؟!

به خودم چرا ،

اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم ! میدانم که بر نمی گردی !

میدانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید !

میدانم که در تابوت همین ترانه ها خواهم خوابید !

میدانم که خط پایان پرتگاه گریه ها ، مرگ است ! اما هنوز زنده ام !

پس چرا چراغ خواب هایم را خاموش کنم ؟ چرا به خودم دروغ نگویم ؟

مگر فاصله ی من و خاک ، چیزی بیش از چهار انگشت گلایه است ؟

بعد از سقوط ستاره ، آنقدر می میرم ، که دل تمام مردگان این کرانه خنک شود !

ولی هر بار که دست های تو  ( یا دست های دیگری ! چه فرقی میکند؟ )

ورقهای کتاب مرا ورق بزنند ،

زنده می شوم و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم ! اما ، از یاد نبر  در این روزهای ناشاد دوری و درد ، هیچ شانه ای ، تکیه گاه رگبار گریه های من نبود !

                                         هیچ شانه ای !



نویسنده مینا تاریخ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 زمان 10:1 قبل از ظهر

|+|

http://latifelatif.blogfa.com