خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن |
|
نیامدم که بمانم
خدایا... سلام وقتی چشمات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشی که از تو نوشتن در زندگی برایم کافیست نگو دگر خسته شده ای! که خوب میدانم ٬همین کافیست درست است قلب تو را نمیشود با این حرفها به دست آورد ولی بگو بنویس که این آرزو برای دلم٬ کافیست شاید نشنوی شعر سراسر التماس من را ...شاید!!! همین که میدانم شاید روزی میبینی کوچکی من را ٬همین کافیست گویند برای عشق خود باید از او سراسر شوی ببین که قطره قطره خونم از تو جاریست به جان خودم همین کافیست ببین که تصویر قاب شده ات در پنجره دلم چه ماندگار است همین که به یاد بیاوری آفتاب میخواهد ٬همین کافیست نه!نمیخواهم تو مال من شوی میدانم این خود خواهیست به جرعه ای که از دستانت مینوشم٬ قانع ام ٬همین کافیست ولی نه!نمیخواهم اسیر رویاهای من شوی همین مختصر که در تو اوج میگیرم٬ همین کافیست عزیز همیشگی دل دریا خدا به همراهت همین که بدانم قلبت از من راضیست همین کافیست
اشك ريختن واسه سبز چشات يه عادته .....دوري و نديدنت براي من مثال يك حكايته فكر نكني حرف دلم براي تو شكايته.....كي گفته زندگي براي من بدون تو خيلي راحته نكنه اون دل تو از دست دل من ناراحته .....مي دوني بدجوري اين دل من عاشقته؟ آرزوي من تو اين شبها وصال روي ماهته .....تنها مرهمم تواين روزها عكسهاي يادگاريته
کاش هرگزنمی دیدم تو را کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را....
نویسنده مینا تاریخ دوشنبه هفدهم دی 1386 زمان 2:32 قبل از ظهر |+|
|