تبليغاتX

خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن - دلم تنگه
خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن

دلم تنگه

 سلام

قبل از هر چیزی از همه کسایی که لطف کرده بودن تشکر می کنم .و بگم در نظر دارم که از این به بعد عکسایی که خودم درست میکنم بزارم .البته پست قبلی  هم همین کار رو کردم امیدوارم  مثل همیشه مورد لطف قرار بدید

دلم  تنگ   بوده  و  می ماند . . . دلم می خواد توی تک تک نوشته هام گم بشم !

 و بگریم برای احساس فروخورده ای  که با نوشته هام بیدار می شوند...گریستم

   امشب وقتی  عمق وجودم با  نوشته هادر امیخت !

 نوشتم و خواندم  دلنوشته هام  رو برای کسی که شاید !

 تنها وارث احساسم شده ... و دیگر تمام  شد...چشمانم خیس است  و بغضم از

 احساسش می گوید...دلم  نمی خواست بگرید...اماشاید اون هم به حقیقتی

رسیدکه  منهم  رسیدم  !د لم گرفته ازاین  دلتنگی که توی فضای کوچیک اتاقم 

  پیچیده ... من ماندم  و یه حسرت  موندگار ! کاش هیچ وقت نمی نوشتم ... کاش

هیچ وقت نمی خوندم !

Click for Full Size View

 دراین بیگانه بازار من موندم و بار غمت...من موندم و حدیث عشقی کوتاه...انگاری دیروز بود که بهم میگفتی برام از راز پر ماجرای زندگی بگو...گفتی بگو چرا پروانه ها میهمان لحظات سبز زندگی نمی شن...چرا گل برای رفتن از باغ بهونه میاره...چرا تو این صحرای بی مهر شمع وگل وعشق...تنها هستن...چرا اونهایی که زندگی رو بستری از گلهای سرخ میبینند از خارش ...شکایت دارن...چرا خون قرمز رنگ عشقه...اما اشک بیرنگه درد عشقه...خون اول بیرون میاد بعد میسوزه..اما اشک اول میسوزه بعد بیرون میاد..چرا از جاری شدن خون کسی خجالت نمی کشه اما از ریختن اشک بعضی ها خجالت میکشن...چرا تو قانون خدا هزاران ستاره هست اما وقتی نوبت من میرسه آسمون جایی نداره...آره...سوالهات یادمه...و من به جرم نداشتن جوابی برای تو محکوم شدم بدون اینکه خود نیز بدانی من هم پرستوی مهاجری بیش نبودم با بهونه هات تنهام گذاشتی..

Click for Full Size View

دلم تنهاست . . .

نمی خواهد شاید از این تنهایی بیرون بیاد    اما می نویسم بعد  از مدتها ...  لازمه  نوشتن  عاشق  بودنه و لازمه تنها  بودم دل بی عشق . . . دل تنگم . . . شاید دلتنگ  یه گریه  و  شاید دلتنگ  لحظه ای با تمام وجود خندیدن . . . من اینجا هستم ! من هنوز هستم ! قلبم  برای  کسی نمی تپد  ! منم  و اندیشه سرگردانیم !  خدایم کجاست ... مگر اینجا  و  انجا  و . . . دل من !

خدایا  . . . دلم گرفته  از  همه  زمینت . . . از همه  ادم ها . . . از همه احساس ها و هوس های  نا به هنجار. . . کاش زمین و اسمان  به  هم می ریخت  و اینجا  ابدیت  بود  و  من  با همه احساسم  تا ابد  می نوشتم  بدون اینکه خطی  سیاه  بشه . .

Click for Full Size View

ناباورانه   رفتی  ... !

گفتمت : ""  می روی   ؟  برو   !   خدا    به  همراهت  !

اما  بدون  که  همیشه  نبودنت     کنارم   .....    مرا   می ازارد   ......

و  من  عجیب     بهانه گیر   می شوم

تو  اما

هنوزم  لبخند   ماندگارت    پیوست   می شه    بر   سکوتم ......

سکوتی  که   فهمش  برام   یه  معما   شده  بود !

                        """ حالا  بعد   این همه  بهانه گیری    می توانم  لبخندت  رو ترجمه کنم """""

                                                   باور  کن  هر کجا  که  باشی   دوستت  دارم    ! 

 

دلم  گرفت  از دنیا ... از  این  روزهایی  که  اسم  زندگی و  زنده  بودن رو واسه خودش  یدکش می کشه ! دلم تنگه  برای  هر  روز  یا لحظه ای که از  عمرم  می گذره ...بدون ذره ای هیجان از رویاهای  اینده ام ! لطافت رفته  و  بی تفاوتی  تموم  وجودم  رو  فرا گرفته ! کجاست اون احساس من ... کجایند اون  روزهایی  که  احساس از تموم  وجودم  لبریز  بود  !؟ کجاست اون  دنیایی که برام   پر بود   از  پاکی و لطافت  ! دلم تنگه برای  لحظه های  که  توان گریستن  داشتم ...برای  زمانی که بی  هیچ  پروایی  از  اون چیزی که توی دلم  بود  حرف می زدم ! خدا می دونه  که چقدر تلاش  کردم  که از  بند این  رفتارها  رها  بشم ...و  شدم ! اما  چی .... یه ادم  خالی  از هیچ ...! درد دلهایم  رو می شنوم... و برای خودم می نویسم ! دلم می سوزد برای  خودم ..برای  تو...برای تمام رنجی  که به خاطر  یه دوست  تحمل  کردم  ! دلم  می سوزه برای  تموم محبتی که  توی قلبم  بود  و خاموشش کردم ...!

می خواستم خودم  رو توی  چی گم  کنم !!؟ توی این روزهای  سرد  و مه گرفته !  از  چی ترسیدم ؟!! از کسی که  فکر  می کنم  هوسش  عشق  رو  از  قلبم  دزدید  !!؟ چه شبهایی که از خدا خواستم  همه  احساسم رو ازم  بگیره .... همه  اون چیزی که به اسم  محبت یا  دلسوزی  تو  ذره ذره  وجودم  رخنه کرده  بود !

خدایا  امشب  دلم  باز  تنگ  شده  ... اما  اینبار نه برای محبت ...برای  ذره ای کینه !!  خدایا  می دونم که خودم خواستم ...! اما ایا گریزی هست !! نمی دانم ایا کسی مرا  بیدار خواهد کرد از این کابوس وحشتناک !!؟

Click for Full Size View

...از رفتنت در خود شکستم تو خواستي که با تو بودن را با تنهايي معامله کنم.از تو تنها چيزي که برايم به جا ماند خاطرات شيرين با تو بودن بود و اين شکستن. بابت رفتن تو پايان تمام حقايق زندگيم بود. کاش شکستنم را ديده بودي.کاش بودي و مي ديدي که هنوز با ديده پر ز اشک چشم به در دوخته ام هنوز با تمام وجود حست مي کنم.حس با تو بودن و در کنار تو بودن.حال که نيستي با تنهايي خو گرفته ام.دردهايم را براي ديوار زمزمه مي کنم تا کمي غم دلم در فراقت سبک شود.نمي دانم آيا بازمي گردي ؟ آيا فرصت شيريني ديگر را به من هديه مي کني ؟ کاش مي آمدي و اين بار تنهايي را با با تو بودن معامله مي کردم.هر شب بالشم از اشک ديده خيس است.ياد تو تنها خوابيست که هر شب به چشمان خسته من مي آيد.هر شب احساس مي کنم که در کنارم هستي.اما هنگامي که چشم باز مي کنم و خود را تنها مي بينم.جاي خاليت را در آغوش مي فشارم و هاي هاي مي گريم.چه لحظه هاي شيريني را با تو گذراندم.ولحظه هاي زيباي عمر من اکنون تبديل به روزهاي غمگيني شده است که مرا به اوج نابودي مي کشاند.با تمام وجود مي دانم که ديگر باز نمي گردي اما باز مي گويم با بغضي در گلو که از رفتنت در خود شکستم



نویسنده مینا تاریخ دوشنبه یکم بهمن 1386 زمان 1:12 بعد از ظهر

|+|

http://latifelatif.blogfa.com