خوشا با خود نشستن نرم نرمک اشکی افشاندن |
|
چه ساده پرید و دلم شکست
چقدر حرف بود و من......فقط سکوت کردم.... چقدر حرف هست و من فقط سکوت میکنم....آمدنت را سکوت کردم....داشتنت را سکوت کردم رفتنت را سکوت کردم....انتظار بازگشتت را هم....حالا نوبت توست باید در سکوت به تماشا بنشنی ...سوختنم را ! ! ! باورم کن ....دیگر نه پایی دارم که پا به پای بودنت بدوم و نه نگاهی که در انتظارت بمانم امشب واژه ها را برای نوشتن از تو پیدا نمی کنم گفتند اگر نباشی بغضم سبک می شود !و انوقت تنها من می مانم و ... من !گفتند اگر نباشی به هیچ کجای من و این دنیا بر نمی خورد ...انوقت من می مانم و این همه شعر انوقت من می مانم و این همه دلتنگی هایی که هنوز هم بی قرار بودن توست !انوقت من می مانم و این همه نگاه بی جواب ....!اما تو نگاهت را از من پنهان نکن ...انها می گویند ....اما من هنوز هم بی تو همه فصلها را پاییزی می بینم هنوز هم بی تو دلم هوای باریدن دارد و ... دلتنگی های شبانه هنوز هم دستهایت را می خواهم و هنوز هم د ... و ... س ... ت ... ت .... د ... ا ... ر ... م . ....باور کن ... خسته ام ! باور کن فاصله همه چيز را مي کشد، بيخود نيست که ابر ها از دوري زمين اينقدر گريه مي کنند.امروز همانطور که کنار پنجره اتاقم نشسته بودم و به باران گوش مي دادم ، با اين جمله توي مغزم ور مي رفتم، خاطراتم را مرور مي کردم و به اين نتيجه رسيدم که چيز زيادي نيستم، به جز چند سال زنده بودن با کمي گريه، با کمي لبخند و دفتر سياهي پر از تاسف لحظه هاي از دست رفته و چند تکه چيز خاکستري شبيه اميد.... ...اينجا من هستم سکوتي محض سکوتي شکسته و درهم ، بخاطر هر روز نديدن تو اينجا من هستم تهي از زندگي و روزمره گي خالي تر از هميشه با کلافي درهم و پيچ در پيچ معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستادهام اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي من هستم و سازي مبهم اينجا من ماندهآم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور ، من هستم و يکرنگي شکستهام اينجا در شهري دور من ماندهام به انتظار ، هر لحظه که ميايي در شهري خاک گرفته و غروبي دلتنگ نویسنده مینا تاریخ سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 زمان 9:15 بعد از ظهر |+|
|