حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
وحرف هایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
وسرمایه ی هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

خسته ام
من خسته ام ، خسته
خسته و سرگردان ، تنها و بي كس
گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ،
مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام .
او كيست ؟
دو زانوي من ....
آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ،
تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند .
آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ،
اما هيچگاه آن را نيافتم .
درها همه بسته بودند ،
قلبها يخ زده و توخالی.......
حال می خواهم بگريم .... فرياد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو كنم .....
اما برای كه ؟ اما برای چه؟
جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟
چه كسي است تا من بتوانم
با او از عشق و دوست داشتن بگويم .....؟
آرای به راستي كه هيچ كس نيست .....
هست؟

من تنها هستم ، تنهای تنها ....
شايد فقط تنهايی مرا بفهمد .... شايد تنهايی بتواند
داغ تنهايی را در من آرام كند!
اين دو زانوی من،
كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ،
اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ،
مي خواهند در آغوش من بمانند....
تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم .....
وآنگاه
آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايی.
تنهايي با همه رفافتش،
تك تك روياهای مرا سوزاند،
رويای عشق را .... رويای فردا را....
اكنون من تنها هستم

تنهای تنها
در اتاق تاريكم .....
پس ای تنهايی با من بمان ،
اما از تو خواهشی دارم ميكنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ...
حال من در تنهايی خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را

نمي دانم چه نسبتي با اشك داري كه تا نامت بر زبانم جاري مي شود تا يادت در قلبم
شكل مي گيرد اشك از خانه ي چشمانم سرك مي كشد .تا نگاهت را به ذهن مي آورم قلبم
تپیدن را آغاز مي كند.در گوشه ي تنهاييم خاطراتم را مرور مي كنم‘ خاطرات تلخ و
شيرين را بودن و نبودنت را‘لحظه هاي تنهايي را لحظه هاي انتظار را و اكنون مي فهمم
كه عشق چه ها مي كند و تو مي داني كه اين خاطرات اشك من است كه از گونه هايم جاري
مي شود

می ترسم از جنونی که گرفته ام
از کلمات روی کاغذ از خودم می ترسم
از خلوتگاه ذهنم که خالی نیست!
از تلخی روزگار و دلتنگی های هرروزه....
از اشک های نریخته و شادی های نکرده می ترسم
دلم به اندازه یک سکوت وهم دارد.......!
